غول چراغ جادو
داستان غول چراغ جادو

برای خواندن این داستان جالب بهادامه مطلببروید
روزی روزگاری در یک سرزمین دور پسرکی در اتاقش مشغول بازی کردن بود
که ناگهان نگاهش به یک چیز عجیب افتاد و اون چیز چیزی نبود جز چرااغ جاادوو و پسرک حسابی خوشحال شد

وپسرک چراغ را برداشت به محض اینکه دستش بهش خورد یک غول بزرگ و وحشتناک بیرون آمدو گفت
یوووو هاااا هااااااااا سرورم چه آرزویی داری؟؟

پسرک که کمی ترسیده بود گفت هر آرزویی؟
وغول جواب داد بله آرزو کن سه سوته میری همون جایی که آرزوته
پسرک خوشحال شدوکمی فکرکردو گفت من همیسه آرزوداستم موبایل مامان و بابام بگیلم دستم
غول گفت یووو هاااا ویکدفعه...

واااهی خدای من خودسه

بازم آلزو دالم
من همیسه آلزو داستم ازتخت مامان و بابا تاکمر آویزون بسم و مامان نیاد بگیرتم
یووووو هاااا هاااااا

واهی اینجا اتاق مامان و باباست,حالا مامان اگه لاست میگی بیا منو بگیل

غول عژیژم بازم آلزو دالم جایی نریا![]()
من همیشه آلزومه که یه سیب بگیلم دستم وبا اعماق وجودم بهس گاز بزنم ودندون دندونیس کنم و کسی نگه واااای الان میله تو گلوس
یووو هااا هاااااااااااا

آخیس دلم حال اومداااا

لاستی یادم اومد من همیسه آرزومه که در اتاق عمو محمد باز باسه ومن بدو بدو برم سر پرده اتاقس و کسی نیاد بیالتم بیرون و بگه یکدفعه دستش میبله
یوووو هااا هااااا

واااهی من چه جولی اومدم اینجا,
ای خدا شکلت هیچ کس نیست

وغول گفت؛ای پسرک تنها یه آرزوی دیگر میتوانی بکنی
وپسرک خوب فکر کردو گفت من فلش ضبط ماسین بابایی رو میخوام آخه بابایی هیچ وقت نمیزاله من بهس دست بزنم
یووو هااا هااااااا اینم آخرین آرزوووووووووو

واهی خداجونم خودسه اگه بابایی بفهمه

ببخسید غول خوسکل موسکلم خیلی باهات حال کردم و دلم حسابی خنک سد
آخییییییییییش
غول گفت یوو هاا هاااااا خدا حااااافظ بچه ی شیطوووون

وپسرک گفت خداحافظ عزیز مهلبونم دلم بلات تنگ میسه
.
.
.
.
.
.
واین بود قصه ی امروز ما





غول چراغ جادو
